پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۱۴:۱۵ ۴ بازديد
چیز عبور میکند و از آن لذت هم میبرد، وگرنه ما این کار را نمیکردیم؛ چون هر کدام از ما نابغه زمینشناسی قدیمیمان را دوست داریم. من نمیفهمم ما چه کار میکنیم.»[50] باید بدون او سر کرد. مطمئنم که او همه چیز را زیر این آسمان میداند، مخصوصاً در مورد فسیلها. او گفت: «فکر طلسم نمیکنم بشود او را گول زد.» مارک آرام و با خودش خندید. او گفت: «این حرف شما فقط چیز دیگری را به من یادآوری میکند. گروه هفت نفره (Banded Seven) کاری را برای امتحان کردن پیشنهاد دادهاند.» گریس فریاد زد: «منظورت این است خنج شهر دعا که سعی داری کشیش را گول بزنی؟» جادو و طلسمات مارک در جواب، زیر ژاکتش را گشت، جایی که جادو و طلسمات دختر متوجه یک توده عجیب شده بود.
تکهای سنگ بیرون آورد و به او داد. او پرسید: «اسمش را چه میگذاری؟» او گفت: «از نظر همه دنیا، این مثل یک فسیل به نظر میرسد.» مارک دعا گفت: «بله. همه ما همین فکر را میکردیم. دیویی آن را پیدا کرد و گول خورد. فکر کرد استخوان یک مگاتریوم یا یکی از آن جانوران عجیب و غریب است. قرار بود آن را به کشیش بدهیم، فقط من شانس تشخیص آن را داشتم. چیزی طلسم نویس جز یک کوزه چینی کوچک نیست. و بعد دیویی پیشنهاد داد که آن را روی او هم امتحان کنیم.» گریس با خنده پاسخ داد: «دوست دارم ببینم اوضاع فراشبند شهر دعا با کشیش چطور پیش میرود.
طلسم کاش تا من هستم، امتحانش میکردی.» [51]آن دو در حالی که مشغول صحبت بودند، از میدان به سمت اردوگاه تابستانی سپاه خیره شده بودند. ناگهان دختر با تعجب فریادی زد، زیرا متوجه شد که شخصی قد بلند و پاهای دراز از اردوگاه خارج شد و با گامهای بلند در میدان رژه به راه افتاد. او فریاد زد: «حالا رفت!» مارک انگشتانش را روی لبهایش گذاشت و سوت دعا بلندی کشید. کشیش با نگرانی به بهترین دعانویس شهر اطراف نگاه کرد؛ سپس، همین که دستمالی را دید که از هتل برایش دست تکان میداد، برگشت و صفاشهر شهر دعا با گامهای بلند طلسم نویس به آن سمت رفت.
دقیقهای بعد، چهرهی جدیاش به آن دو خیره شده بود. «چی شده؟» پرسید. «جرأت نمیکنم به آنجا بیایم. نه، وسوسهام نکن. آن کتاب کوچک دستورالعمل که به عنوان کتاب آبی نامگذاری شده، لذت بازدید از هتل بدون مجوز را از من سلب میکند. خیلی میترسم که با ایستادن در نزدیکی منطقه ممنوعه، مقرراتی را نقض کرده باشم.» مارک خندید و گفت: «من به گرفتن مجوز برای بازدید از اینجا کاملاً عادت کردهام. فکر میکنم به زودی بهترین دعانویس شهر آنها را به صورت عمده سفارش بدهم، البته اگر خانم فولر مدت بیشتری کوار شهر دعا اینجا بماند.» مارک در حالی که زمزمه کنان به دخترک میگفت، اضافه کرد: «شرط میبندم.»[52] متوجه شد که کشیش دارد از جا میپرد.
«شرط میبندم میتوانم کاری کنم که یک قانون را زیر پا بگذارد و بیاید اینجا.» دختر پرسید: «چطور؟» مارک فریاد زد: «کشیش! اوه، کشیش! بیا اینجا!» استانارد اعتراض کرد: «منو وسوسه طلسم نکن! خطر خیلی بزرگه و...» دیگری صدا زد: «من یک فسیل دارم که باید به تو نشان بدهم.» کشیش لحظهای با ناباوری به شیئی که مارک بالا گرفته بود خیره شد. او گمان طلسم میکرد که یک حیله دعا است. اما نه، یک فسیل بود! و بیتوجه به وظیفه، خطر، معایب و تمام چیزهای دیگر جهان، جهید، از پلهها بالا دوید و به سمت لامرد شهر دعا آن دو حملهور شد.
«یک فسیل!» او فریاد زد. «به خدایان جاودان، یک فسیل! بله، به زئوس قسم، بگذار ببینمش.» [53] فصل ششم. سرپیچی استانارد. کشیش انگار بهترین دعانویس شهر آماده بود تا آن «فسیل» را ببلعد. آن را گرفت و با صدای تقتق خودش را روی صندلی انداخت. آنقدر مکث کرد تا «دانا»یش را روی زمین بیندازد و شلوار فاخرش را تا خط آب بالا بکشد و جورابهای رنگپریده و سبز دریاییاش را دعا نمایان کند. و سپس با یک «اهم!» مقدماتی و چند بار پلک زدن، یادگار گرانبها را بالا برد و به آن خیره شد. دو توطئهگر با خوشحالی او را تماشا میکردند و گهگاه نگاههای شیطنتآمیزی رد و بدل میکردند.
کشیش، بیتوجه به این موضوع، یک طرف فسیل را بررسی کرد و سپس آن را برگرداند. آن را به دسته صندلیاش زد؛ با ناخنش آن را کند؛ حتی با شور و اشتیاق علمی، آن را چشید. و سپس با جدیت گلویش را صاف کرد و به بالا نگاه کرد.
تکهای سنگ بیرون آورد و به او داد. او پرسید: «اسمش را چه میگذاری؟» او گفت: «از نظر همه دنیا، این مثل یک فسیل به نظر میرسد.» مارک دعا گفت: «بله. همه ما همین فکر را میکردیم. دیویی آن را پیدا کرد و گول خورد. فکر کرد استخوان یک مگاتریوم یا یکی از آن جانوران عجیب و غریب است. قرار بود آن را به کشیش بدهیم، فقط من شانس تشخیص آن را داشتم. چیزی طلسم نویس جز یک کوزه چینی کوچک نیست. و بعد دیویی پیشنهاد داد که آن را روی او هم امتحان کنیم.» گریس با خنده پاسخ داد: «دوست دارم ببینم اوضاع فراشبند شهر دعا با کشیش چطور پیش میرود.
طلسم کاش تا من هستم، امتحانش میکردی.» [51]آن دو در حالی که مشغول صحبت بودند، از میدان به سمت اردوگاه تابستانی سپاه خیره شده بودند. ناگهان دختر با تعجب فریادی زد، زیرا متوجه شد که شخصی قد بلند و پاهای دراز از اردوگاه خارج شد و با گامهای بلند در میدان رژه به راه افتاد. او فریاد زد: «حالا رفت!» مارک انگشتانش را روی لبهایش گذاشت و سوت دعا بلندی کشید. کشیش با نگرانی به بهترین دعانویس شهر اطراف نگاه کرد؛ سپس، همین که دستمالی را دید که از هتل برایش دست تکان میداد، برگشت و صفاشهر شهر دعا با گامهای بلند طلسم نویس به آن سمت رفت.
دقیقهای بعد، چهرهی جدیاش به آن دو خیره شده بود. «چی شده؟» پرسید. «جرأت نمیکنم به آنجا بیایم. نه، وسوسهام نکن. آن کتاب کوچک دستورالعمل که به عنوان کتاب آبی نامگذاری شده، لذت بازدید از هتل بدون مجوز را از من سلب میکند. خیلی میترسم که با ایستادن در نزدیکی منطقه ممنوعه، مقرراتی را نقض کرده باشم.» مارک خندید و گفت: «من به گرفتن مجوز برای بازدید از اینجا کاملاً عادت کردهام. فکر میکنم به زودی بهترین دعانویس شهر آنها را به صورت عمده سفارش بدهم، البته اگر خانم فولر مدت بیشتری کوار شهر دعا اینجا بماند.» مارک در حالی که زمزمه کنان به دخترک میگفت، اضافه کرد: «شرط میبندم.»[52] متوجه شد که کشیش دارد از جا میپرد.
«شرط میبندم میتوانم کاری کنم که یک قانون را زیر پا بگذارد و بیاید اینجا.» دختر پرسید: «چطور؟» مارک فریاد زد: «کشیش! اوه، کشیش! بیا اینجا!» استانارد اعتراض کرد: «منو وسوسه طلسم نکن! خطر خیلی بزرگه و...» دیگری صدا زد: «من یک فسیل دارم که باید به تو نشان بدهم.» کشیش لحظهای با ناباوری به شیئی که مارک بالا گرفته بود خیره شد. او گمان طلسم میکرد که یک حیله دعا است. اما نه، یک فسیل بود! و بیتوجه به وظیفه، خطر، معایب و تمام چیزهای دیگر جهان، جهید، از پلهها بالا دوید و به سمت لامرد شهر دعا آن دو حملهور شد.
«یک فسیل!» او فریاد زد. «به خدایان جاودان، یک فسیل! بله، به زئوس قسم، بگذار ببینمش.» [53] فصل ششم. سرپیچی استانارد. کشیش انگار بهترین دعانویس شهر آماده بود تا آن «فسیل» را ببلعد. آن را گرفت و با صدای تقتق خودش را روی صندلی انداخت. آنقدر مکث کرد تا «دانا»یش را روی زمین بیندازد و شلوار فاخرش را تا خط آب بالا بکشد و جورابهای رنگپریده و سبز دریاییاش را دعا نمایان کند. و سپس با یک «اهم!» مقدماتی و چند بار پلک زدن، یادگار گرانبها را بالا برد و به آن خیره شد. دو توطئهگر با خوشحالی او را تماشا میکردند و گهگاه نگاههای شیطنتآمیزی رد و بدل میکردند.
کشیش، بیتوجه به این موضوع، یک طرف فسیل را بررسی کرد و سپس آن را برگرداند. آن را به دسته صندلیاش زد؛ با ناخنش آن را کند؛ حتی با شور و اشتیاق علمی، آن را چشید. و سپس با جدیت گلویش را صاف کرد و به بالا نگاه کرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا شهر دعا