جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۲۰:۵۶ ۱ بازديد
خرید به فروشگاه ابزارآلات رفته و شنیده است که مرد ابزارآلات میگوید دو «مرد کلاهبردار» شب قبل یک تله فولادی خریدهاند. بنابراین، علیرغم اعتراض گوردون، هری با مرد ابزارآلات مصاحبه کرد. ماجرای تله حقیقت داشت، اما این تنها چیزی بود که آنها میتوانستند بفهمند و دیگر دنبال اطلاعات بیشتری نرفتند. هنوز یک یا دو ساعت از غروب آفتاب نگذشته بود که روستا را ترک کردند و خود را در جادهی بازی یافتند که به سمت شمال امتداد داشت. جاده از منطقهای جادو و طلسمات نسبتاً هموار در حدود صدرا شهر دعا دو مایلی غرب دریاچه میگذشت و تقریباً به همان اندازه در غرب جاده، کوهها سر بر میآوردند.
گهگاه میتوانستند نگاهی اجمالی به آبی که مسیر پر پیچ و خم آن را طلسم نویس دنبال میکردند، بیندازند و همیشه در سمت چپشان تپههایی بودند که یکی پس از دیگری به سمت غرب میغلتیدند و با عقبنشینی، کمرنگ میشدند تا اینکه در افق ادغام میشدند. در میان آن آشفتگی عظیم، قلهای بلند با اولین پرتوهای سرخ غروب آفتاب پدیدار میشد. بدون شک، روستاهای دلپذیری در اینجا و آنجا لانه کرده بودند و خانههای شاد، اما پسرها نمیتوانستند اینها را ببینند - فقط تپههای بیشماری، ساکت، وحشی و تنها. به نظر میرسید که آنها میتوانند تا دورترین نقاط زمین برسند. برای گوردون، منطقه اصلاً شبیه نقشه نبود و باور اینکه نوشتهها و کاغذها واقعاً نمایانگر چیزی کازرون شهر دعا باشند یا بتوان از آنها برای هدفی استفاده کرد، دشوار بود.
هری با خوشحالی گفت: «خب، ما اینجا توی انبار کاه هستیم. حالا نوبت سوزن است - من که جایی نمیبینمش، تو چطور؟» گوردون پاسخ داد: «هری، فکر کنم یه کاری از دستمون بر میاد. به اون تپهها نگاه کن. خیلی شبیه اون چیزی که روی نقشه هست نیستن - همهشون با جادهها و روستاها و چیزهای دیگه به صورت متقاطع پوشیده شدن.» هری گفت: «مخصوصاً، چیزها . میبینی بچه، ما بین دامنه کوه و دریاچه هستیم. آن خط الراس به سمت دریاچه خم میشود و حدود پنج مایل جلوتر به ساحل میرسد - زرنگ؟ ما داریم جهرم شهر دعا درست از وسط یک گوه بزرگ، همانطور که میتوان گفت، بالا میرویم و کوه دیبل نقطه اوج آن است.
ما درست به سمت آن میرویم.» گوردون اظهار نظر کرد: «نوک آن آنقدر تیز نیست که آدم را جادو و طلسمات ببرد.» «و وقتی به کوه دیبل رسیدیم، به طبقه بالا بهترین دعانویس شهر میدویم و میبینیم چه چیزی میتوانیم ببینیم.» طلسم خورشید به سرعت در حال غروب بود و همچنان که آنها جاده خلوت را دنبال میکردند، سایههای فزاینده، سرمای فزاینده هوا، فقدان هرگونه نشانه شاد و آشنای زندگی انسانی، بیتأثیر بر جادو و طلسمات روحیه شاد گوردون نبود. او از دکتر برنت شنیده بود دعا که این کشور، آدیراندکهای واقعی نیست، جادو و طلسمات در واقع، سرزمینی بسیار وحشی نیست. اما اکنون، هنگامی که به تپههای دوردست با تکههای انبوه جنگلهایشان که در گرگ و میش مرودشت شهر دعا تاریکتر و ترسناکتر میشدند، نگاه میکرد، به نظرش میرسید که هیچ کشوری نمیتواند وحشیتر و نفوذناپذیرتر از این باشد.
تپهها، تپهها، فقط دعا تپهها؛ برخی قلههای ناهموار خود را چنان بر فراز بقیه برافراشته بودند که گویی از قرار گرفتن روی نقشه و ترسیم آن با مداد سربی، نوعی تحقیر بزرگ را در دل میپروراندند. برای لحظهای، ایمان او به منابع انسانی و امکانات و احتمالات خرد جنگلی در مواجهه با این دشمن بزرگ، فراگیر و خاموش متزلزل شد. او حتی شک داشت که آیا گرگ سیاه[1] خودش (چه برسد به بهترین دعانویس شهر رد دیر) میتوانست در برابر چنین دعا احتمالاتی مقاومت زیادی از خود نشان دهد. به زودی جاده وارد قطعهای از جنگل راسک شهر دعا شد که قورباغهها با ناامیدی در برکهای کوچک و باتلاقی قارقار میکردند و جیرجیرکها آوازهای شبانهی بیوقفهشان را ادامه میدادند.
سپس مسیرشان آنها را دوباره به دشتی باز رساند. آنها بیصدا به راه خود ادامه دادند. در سمت راستشان، جاده از کنار درهای میگذشت که به طلسم طور ناگهانی پایین میرفت و کف آن در بیشهای طلسم سیاه و درهمتنیده گم میشد. و در آن سوی، در جهت دریاچهی بزرگ، جنگلهای طلسم نویس گسترده تا گرگ و میش ادامه داشت و فاصله، نوک درختان را در یک پوشش تاریک و وسیع ادغام میکرد. آنها لحظهای مکث کردند و از بالای حصار شکستهی چوبی به طلسم نویس اعماق آن طلسم نگاه کردند. جایی در سکوت، صدای ریزش آب به گوش میرسید. در بالای سرشان، در تاریکی، پرندهای بزرگ با سرعت به سمت کوهها میشتافت.
گهگاه میتوانستند نگاهی اجمالی به آبی که مسیر پر پیچ و خم آن را طلسم نویس دنبال میکردند، بیندازند و همیشه در سمت چپشان تپههایی بودند که یکی پس از دیگری به سمت غرب میغلتیدند و با عقبنشینی، کمرنگ میشدند تا اینکه در افق ادغام میشدند. در میان آن آشفتگی عظیم، قلهای بلند با اولین پرتوهای سرخ غروب آفتاب پدیدار میشد. بدون شک، روستاهای دلپذیری در اینجا و آنجا لانه کرده بودند و خانههای شاد، اما پسرها نمیتوانستند اینها را ببینند - فقط تپههای بیشماری، ساکت، وحشی و تنها. به نظر میرسید که آنها میتوانند تا دورترین نقاط زمین برسند. برای گوردون، منطقه اصلاً شبیه نقشه نبود و باور اینکه نوشتهها و کاغذها واقعاً نمایانگر چیزی کازرون شهر دعا باشند یا بتوان از آنها برای هدفی استفاده کرد، دشوار بود.
هری با خوشحالی گفت: «خب، ما اینجا توی انبار کاه هستیم. حالا نوبت سوزن است - من که جایی نمیبینمش، تو چطور؟» گوردون پاسخ داد: «هری، فکر کنم یه کاری از دستمون بر میاد. به اون تپهها نگاه کن. خیلی شبیه اون چیزی که روی نقشه هست نیستن - همهشون با جادهها و روستاها و چیزهای دیگه به صورت متقاطع پوشیده شدن.» هری گفت: «مخصوصاً، چیزها . میبینی بچه، ما بین دامنه کوه و دریاچه هستیم. آن خط الراس به سمت دریاچه خم میشود و حدود پنج مایل جلوتر به ساحل میرسد - زرنگ؟ ما داریم جهرم شهر دعا درست از وسط یک گوه بزرگ، همانطور که میتوان گفت، بالا میرویم و کوه دیبل نقطه اوج آن است.
ما درست به سمت آن میرویم.» گوردون اظهار نظر کرد: «نوک آن آنقدر تیز نیست که آدم را جادو و طلسمات ببرد.» «و وقتی به کوه دیبل رسیدیم، به طبقه بالا بهترین دعانویس شهر میدویم و میبینیم چه چیزی میتوانیم ببینیم.» طلسم خورشید به سرعت در حال غروب بود و همچنان که آنها جاده خلوت را دنبال میکردند، سایههای فزاینده، سرمای فزاینده هوا، فقدان هرگونه نشانه شاد و آشنای زندگی انسانی، بیتأثیر بر جادو و طلسمات روحیه شاد گوردون نبود. او از دکتر برنت شنیده بود دعا که این کشور، آدیراندکهای واقعی نیست، جادو و طلسمات در واقع، سرزمینی بسیار وحشی نیست. اما اکنون، هنگامی که به تپههای دوردست با تکههای انبوه جنگلهایشان که در گرگ و میش مرودشت شهر دعا تاریکتر و ترسناکتر میشدند، نگاه میکرد، به نظرش میرسید که هیچ کشوری نمیتواند وحشیتر و نفوذناپذیرتر از این باشد.
تپهها، تپهها، فقط دعا تپهها؛ برخی قلههای ناهموار خود را چنان بر فراز بقیه برافراشته بودند که گویی از قرار گرفتن روی نقشه و ترسیم آن با مداد سربی، نوعی تحقیر بزرگ را در دل میپروراندند. برای لحظهای، ایمان او به منابع انسانی و امکانات و احتمالات خرد جنگلی در مواجهه با این دشمن بزرگ، فراگیر و خاموش متزلزل شد. او حتی شک داشت که آیا گرگ سیاه[1] خودش (چه برسد به بهترین دعانویس شهر رد دیر) میتوانست در برابر چنین دعا احتمالاتی مقاومت زیادی از خود نشان دهد. به زودی جاده وارد قطعهای از جنگل راسک شهر دعا شد که قورباغهها با ناامیدی در برکهای کوچک و باتلاقی قارقار میکردند و جیرجیرکها آوازهای شبانهی بیوقفهشان را ادامه میدادند.
سپس مسیرشان آنها را دوباره به دشتی باز رساند. آنها بیصدا به راه خود ادامه دادند. در سمت راستشان، جاده از کنار درهای میگذشت که به طلسم طور ناگهانی پایین میرفت و کف آن در بیشهای طلسم سیاه و درهمتنیده گم میشد. و در آن سوی، در جهت دریاچهی بزرگ، جنگلهای طلسم نویس گسترده تا گرگ و میش ادامه داشت و فاصله، نوک درختان را در یک پوشش تاریک و وسیع ادغام میکرد. آنها لحظهای مکث کردند و از بالای حصار شکستهی چوبی به طلسم نویس اعماق آن طلسم نگاه کردند. جایی در سکوت، صدای ریزش آب به گوش میرسید. در بالای سرشان، در تاریکی، پرندهای بزرگ با سرعت به سمت کوهها میشتافت.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا شهر دعا