چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۵:۴۰ ۶ بازديد
که آنقدر مسدود شده بود که هیچ کس کهگیلویه و بویراحمد شهر دعا نمیتوانست وارد آن شود، جارو کند. وقتی یورگیس با جارویش رسید، اولین کشتارهای صبح در حال انجام بود. جادو و طلسمات خیلی بهترین دعانویس شهر زود او تمام وقت مشغول کار شد، بدون اینکه به اطراف نگاه کند یا با کسی صحبت کند - او فقط با عرق پیشانیاش کار میکرد. گرما با خون گرم و بخارآلودی که طلسم نویس در اتاق جاری بود، که واقعاً میتوانست در آن دست و پا بزند، بیشتر هم میشد. بوی تعفن کاملاً منزجرکننده بود، اما یورگیس با صبری ستودنی آن را تحمل کرد و تمام وجودش سرشار از شادی بود: حالا شغلی داشت و پول در میآورد! او چیزی طلسم را که فکر میکرد مبلغ افسانهای ۱۷ و نیم سنت (۸۷ و نیم پنی) در ساعت دعا است.
میآورد. و وقتی بعد از کار روزانه به خانه برمیگشت، میتوانست خانوادهاش را با این خبر خوشحال کند که در یک روز بیش از یک و نیم دلار (بیش از ۷.۵۰ مارک) درآمد داشته است! همچنین خبرهای خوبی در خانه منتظرش بودند، به طوری که در اتاق خواب آنیل - جایی که دوستانمان زندگی میکردند - تقریباً حال و هوای جشنی حکمفرما بود. یوناس با افسر پلیسی که سدویلاس او را به او معرفی کرده بود صحبت کرده بود و این آقا او را پیش مافوقهای زیادی برده بود، در نتیجه یکی از آنها از ابتدای هفته بوشهر شهر دعا بعد به او قول شغلی داده بود.
و سپس جادو و طلسمات ماریا برچینسکاس، که از شنیدن خبر خوش شانسی یورگیس حسادت میکرد، خودش هم به تنهایی برای جستجوی کار در شهر راه افتاده بود. ماریا هیچ مدرکی جز یک جفت بازوی قوی و هیچ واژهای جز کلمه "شغل" که با سختی زیاد یاد گرفته بود، نداشت. اما با وجود این، او تمام روز در شهر چاق پرسه زده بود و از هر دری که پشت آن نشانههایی از کار یا فعالیت شنیده بود، طلسم به زور وارد میشد. او واقعاً با فحش و ناسزا از خانههای زیادی رانده شده بود، اما ماریا از مردم یا شیطان نمیترسید. او از هر کسی که میدید، از مردم شهر، غریبهها و سمنان شهر دعا کارگران، از جمله خودش، میپرسید، حتی اگر یک یا دو بار به مقامات عالیرتبه مراجعه کرده باشد.
او حمایت کرده بودند، انگار که او یک فاحشه فراری است. در یکی از ساختمانهای کوچکتر شهر، به سالنی رسیده بود که گروه بزرگی از زنان، پیر و جوان و دختران، در ردیفهای طولانی نشسته بودند. آنها پشت میزهای بلند نشسته بودند و نوعی غذای گوشتی میخوردند. ماریجا با عبور از اتاقی به اتاق دیگر، سرانجام به جایی رسید که ظروف مورد استفاده در طلسم نویس طول وعدههای غذایی شسته میشدند. در آنجا او این شانس را داشت که خودش با مدیر ملاقات کند. ماریجا در آن زمان نمیدانست - همانطور که بعداً اصفهان شهر دعا فهمید - که این "بانوی مقدم" با چهرهای مهربان و رفتار مهربان، عضلاتی مانند اسب بارکش دارد.
اما با این وجود از او خواسته بود که روز بعد برگردد، زمانی که شاید بتواند یاد بگیرد که چگونه جعبهها را رنگ کند. طبق توضیحات مدیر، رنگآمیزی جعبهها یک کار هنری بود که برای هنرمند آن روزانه دو دلار کامل درآمد داشت. وقتی ماریا با عجله وارد آپارتمان مشترک شد، فریادی بیرحمانه و هندی سر داد و خودش را روی مبل انداخت و چنان وحشیانه جیغ میکشید که دوستانش ترسیدند سکته کند. این گروه کوچک به بهترین دعانویس شهر سختی میتوانستند انتظار موفقیت بیشتری داشته باشند؛ فقط دو دعا نفر دعا از آنها گرگان شهر دعا هنوز جایی نداشتند. اما یورگیس طلسم دستور داده بود که عمه الزبیتا در خانه بماند و از خانه مشترک مراقبت کند و اونا در این کار به او کمک کند.
یورگیس نمیخواست که آنا هم سر کار برود - او میگفت که او چنین مردی نیست، و آنا هم چنین زنی نیست. او فکر میکرد خیلی عجیب است که مردی مثل او اکنون نتواند از خانوادهاش حمایت کند، به خصوص وقتی که جوناس و ماریا میتوانند کمک کنند. یورگیس اجازه نمیداد هیچ صحبتی در مورد فرستادن بچهها به سر کار هم بشود. او شنیده بود که در آمریکا مدارس کودکان جادو و طلسمات وجود دارد - او فهمیده بود که بچهها میتوانند به کدام مدارس کاملاً رایگان بروند. او تصمیم گرفته بود که فرزندان عمه الزبیتا باید به خوبی هر کودک دیگری با موقعیت اجتماعی مشابه، آموزش طلسم ببینند.
میآورد. و وقتی بعد از کار روزانه به خانه برمیگشت، میتوانست خانوادهاش را با این خبر خوشحال کند که در یک روز بیش از یک و نیم دلار (بیش از ۷.۵۰ مارک) درآمد داشته است! همچنین خبرهای خوبی در خانه منتظرش بودند، به طوری که در اتاق خواب آنیل - جایی که دوستانمان زندگی میکردند - تقریباً حال و هوای جشنی حکمفرما بود. یوناس با افسر پلیسی که سدویلاس او را به او معرفی کرده بود صحبت کرده بود و این آقا او را پیش مافوقهای زیادی برده بود، در نتیجه یکی از آنها از ابتدای هفته بوشهر شهر دعا بعد به او قول شغلی داده بود.
و سپس جادو و طلسمات ماریا برچینسکاس، که از شنیدن خبر خوش شانسی یورگیس حسادت میکرد، خودش هم به تنهایی برای جستجوی کار در شهر راه افتاده بود. ماریا هیچ مدرکی جز یک جفت بازوی قوی و هیچ واژهای جز کلمه "شغل" که با سختی زیاد یاد گرفته بود، نداشت. اما با وجود این، او تمام روز در شهر چاق پرسه زده بود و از هر دری که پشت آن نشانههایی از کار یا فعالیت شنیده بود، طلسم به زور وارد میشد. او واقعاً با فحش و ناسزا از خانههای زیادی رانده شده بود، اما ماریا از مردم یا شیطان نمیترسید. او از هر کسی که میدید، از مردم شهر، غریبهها و سمنان شهر دعا کارگران، از جمله خودش، میپرسید، حتی اگر یک یا دو بار به مقامات عالیرتبه مراجعه کرده باشد.
او حمایت کرده بودند، انگار که او یک فاحشه فراری است. در یکی از ساختمانهای کوچکتر شهر، به سالنی رسیده بود که گروه بزرگی از زنان، پیر و جوان و دختران، در ردیفهای طولانی نشسته بودند. آنها پشت میزهای بلند نشسته بودند و نوعی غذای گوشتی میخوردند. ماریجا با عبور از اتاقی به اتاق دیگر، سرانجام به جایی رسید که ظروف مورد استفاده در طلسم نویس طول وعدههای غذایی شسته میشدند. در آنجا او این شانس را داشت که خودش با مدیر ملاقات کند. ماریجا در آن زمان نمیدانست - همانطور که بعداً اصفهان شهر دعا فهمید - که این "بانوی مقدم" با چهرهای مهربان و رفتار مهربان، عضلاتی مانند اسب بارکش دارد.
اما با این وجود از او خواسته بود که روز بعد برگردد، زمانی که شاید بتواند یاد بگیرد که چگونه جعبهها را رنگ کند. طبق توضیحات مدیر، رنگآمیزی جعبهها یک کار هنری بود که برای هنرمند آن روزانه دو دلار کامل درآمد داشت. وقتی ماریا با عجله وارد آپارتمان مشترک شد، فریادی بیرحمانه و هندی سر داد و خودش را روی مبل انداخت و چنان وحشیانه جیغ میکشید که دوستانش ترسیدند سکته کند. این گروه کوچک به بهترین دعانویس شهر سختی میتوانستند انتظار موفقیت بیشتری داشته باشند؛ فقط دو دعا نفر دعا از آنها گرگان شهر دعا هنوز جایی نداشتند. اما یورگیس طلسم دستور داده بود که عمه الزبیتا در خانه بماند و از خانه مشترک مراقبت کند و اونا در این کار به او کمک کند.
یورگیس نمیخواست که آنا هم سر کار برود - او میگفت که او چنین مردی نیست، و آنا هم چنین زنی نیست. او فکر میکرد خیلی عجیب است که مردی مثل او اکنون نتواند از خانوادهاش حمایت کند، به خصوص وقتی که جوناس و ماریا میتوانند کمک کنند. یورگیس اجازه نمیداد هیچ صحبتی در مورد فرستادن بچهها به سر کار هم بشود. او شنیده بود که در آمریکا مدارس کودکان جادو و طلسمات وجود دارد - او فهمیده بود که بچهها میتوانند به کدام مدارس کاملاً رایگان بروند. او تصمیم گرفته بود که فرزندان عمه الزبیتا باید به خوبی هر کودک دیگری با موقعیت اجتماعی مشابه، آموزش طلسم ببینند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا شهر دعا