پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ | ۱۰:۴۶ ۵ بازديد
رفتار آنها نشانههای آشکاری از تأثیرات بسیار بد را نشان میداد. آنها یاد گرفتند که به سرعت کلمات رکیک انگلیسی را جادو و طلسمات بخوانند، ته سیگار را در خیابان جمع کنند و آنها را بکشند. آنها یاد گرفتند که بازی کنند و تصاویر مستهجن جعبه سیگار را جمع کنند. آنها دقیقاً میدانستند که زنان بدکار در کدام خانهها تجارت نفرتانگیز خود را انجام میدهند خرمشهر شهر دعا و نام همه روسپیها را میدانستند. آنها میدانستند که در چه روزهایی مهمانیهای بزرگی را در "مراکز" خود برگزار میکنند، که حتی پلیسها، از جادو و طلسمات بالا تا پایین، در آنها شرکت میکردند. بدتر دعا از آن، پسرها کمکم عادت کردند که فقط نیمهشب به خانه بیایند.
تا زمانی که روزی نیم دلار درآمدشان را به خانه میآوردند، نمیتوانستند از این حرفه محرومشان کنند - پول به شدت مورد نیاز بود. سرانجام یورگیس توضیح داد که چنین زندگیای آنها را کاملاً نابود میکند. پس از تفکر و مشورت زیاد، سرانجام تصمیم گرفته شد که ویلیماس و نیکلایوس به مدرسه بازگردانده شوند و الزبیتا به جای آنها به دنبال کار برود. دعا وظایف او در خانه مطمئناً میتوانست توسط دختر کوچکترش انجام شود. کاترینای کوچک، مثل طلسم بیشتر بچههای فقیر، بچهای باهوش و به قول معروف، پیرزنی کوچک بود. او مجبور بود از برادر کوچکش که فلج بود و پسر کوچک یورگیس و اونا مراقبت کند؛ وقتی بقیه از سر کار به خانه میآمدند، آشپزی میکرد، ظرفها را دزفول شهر دعا میشست، بهترین دعانویس شهر اتاقها را برق میانداخت و شام را آماده
میکرد. او فقط سیزده سال داشت و برای سنش کوچک بود، اما همه این کارها را بدون هیچ نالهای انجام میداد. مادرش، پس از چند جادو و طلسمات روز سرگردانی، بالاخره موفق شده بود کاری پیدا کند - کار با دستگاه سوسیسپزی. الزبیتا حالا شغلی طلسم پیدا دعا کرده بود، اما این تغییر از بیکاری به کار سخت را بسیار طاقتفرسا یافت. او مجبور بود هر روز از ساعت ۷ صبح تا یک و نیم و از ساعت ۱ تا ۶ بعد از ظهر، با صدای دستگاهش، بایستد. در ابتدا فکر طلسم نویس میکرد که نمیتواند زیاد دوام بیاورد؛ اما آبادان شهر دعا وقتی فهمید که به اندازه یورگیس در کارخانه کودش پول درمیآورد، آرام شد و به کارش ادامه داد.
کارخانه سوسیسسازی جای جالبی بود و ارزش چند دقیقه وقت گذراندن را داشت - البته تا زمانی که فقط به تماشای افرادی که آنجا کار میکردند، اکتفا نمیکردید. دستگاهها منظرهای فوقالعاده بودند. احتمالاً قبلاً سوسیسها با دست پر میشدند و جالب است بدانید که وقتی پر کردن سوسیس با دستگاههای مخصوص شروع شد، چند نفر شغل خود را از دست دادند. خودِ پر کردن سوسیس توسط زنان انجام میشد. دستگاهها لولههای بیرونزدهای داشتند که روی دهانههای آنها پوستههای سوسیس کشیده شده بود؛ طول دعا آنها میتوانست هشت طلسم نویس یا حتی ده متر باشد و زنان مجبور بودند وقتی پر میشدند، آنها را در اهواز شهر دعا یک چشم به هم زدن بلند کنند و جادو و طلسمات سوسیسهای جدید را به جای آنها بگذارند.
در انتهای دیگر سالن، یک حوضچه بزرگ بود که سوسیسهای آماده در آن میافتادند. زنی که کنار دستگاه ایستاده بود، اجازه نداشت در طول روز لحظهای آن را ترک کند - او مجبور بود طلسم ساعتها و روزها آنجا بایستد و پوستههای سوسیس را پر کند، حتی با اینکه از خستگی مفرط میمرد. این کار، کار پاره وقت بود و او باید از خانوادهاش حمایت میکرد. بیبندوباری و قوانین نکبتبار اقتصاد حکم کرده بود که او نمیتواند از هیچ راه دیگری مخارج خود و خانوادهاش را تأمین کند. بنابراین، او مانند دعا یک برده کار میکرد و تمام روح خود را در این کار پست بهترین دعانویس شهر میگذاشت، بدون اینکه حتی به خود اجازه استراحتی بهترین دعانویس شهر آسوده بدهد بجنورد شهر دعا و بدون اینکه جرات کند نگاهی به خانمها و آقایان خوشپوشی که برای
دیدن کارخانه میآمدند و بهترین دعانویس شهر طوری به او نگاه میکردند که انگار یک حیوان وحشی در یک سیرک بازار است، بهترین دعانویس شهر بیندازد. فصل چهاردهم حالا که یکی از اعضای خانواده در کارخانه کنسروسازی و دیگری در کارخانه سوسیسسازی کار میکرد، با تقلبها و تقلبهای فراوانی که در صنعت گوشت در پکینگتاون انجام میشد، به خوبی آشنا شدند. آنها خیلی زود کشف کردند که وقتی گوشت حیوان ذبح شده شروع به فاسد شدن میکرد، آن را ریز خرد میکردند و از آن غذاهای لذیذ و وسوسهانگیزی درست میکردند. جوناس میتوانست داستانهایی تعریف کند که مو به تن سیخ میکرد. طلسم نویس هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز دور ریخته نمیشد.
تا زمانی که روزی نیم دلار درآمدشان را به خانه میآوردند، نمیتوانستند از این حرفه محرومشان کنند - پول به شدت مورد نیاز بود. سرانجام یورگیس توضیح داد که چنین زندگیای آنها را کاملاً نابود میکند. پس از تفکر و مشورت زیاد، سرانجام تصمیم گرفته شد که ویلیماس و نیکلایوس به مدرسه بازگردانده شوند و الزبیتا به جای آنها به دنبال کار برود. دعا وظایف او در خانه مطمئناً میتوانست توسط دختر کوچکترش انجام شود. کاترینای کوچک، مثل طلسم بیشتر بچههای فقیر، بچهای باهوش و به قول معروف، پیرزنی کوچک بود. او مجبور بود از برادر کوچکش که فلج بود و پسر کوچک یورگیس و اونا مراقبت کند؛ وقتی بقیه از سر کار به خانه میآمدند، آشپزی میکرد، ظرفها را دزفول شهر دعا میشست، بهترین دعانویس شهر اتاقها را برق میانداخت و شام را آماده
میکرد. او فقط سیزده سال داشت و برای سنش کوچک بود، اما همه این کارها را بدون هیچ نالهای انجام میداد. مادرش، پس از چند جادو و طلسمات روز سرگردانی، بالاخره موفق شده بود کاری پیدا کند - کار با دستگاه سوسیسپزی. الزبیتا حالا شغلی طلسم پیدا دعا کرده بود، اما این تغییر از بیکاری به کار سخت را بسیار طاقتفرسا یافت. او مجبور بود هر روز از ساعت ۷ صبح تا یک و نیم و از ساعت ۱ تا ۶ بعد از ظهر، با صدای دستگاهش، بایستد. در ابتدا فکر طلسم نویس میکرد که نمیتواند زیاد دوام بیاورد؛ اما آبادان شهر دعا وقتی فهمید که به اندازه یورگیس در کارخانه کودش پول درمیآورد، آرام شد و به کارش ادامه داد.
کارخانه سوسیسسازی جای جالبی بود و ارزش چند دقیقه وقت گذراندن را داشت - البته تا زمانی که فقط به تماشای افرادی که آنجا کار میکردند، اکتفا نمیکردید. دستگاهها منظرهای فوقالعاده بودند. احتمالاً قبلاً سوسیسها با دست پر میشدند و جالب است بدانید که وقتی پر کردن سوسیس با دستگاههای مخصوص شروع شد، چند نفر شغل خود را از دست دادند. خودِ پر کردن سوسیس توسط زنان انجام میشد. دستگاهها لولههای بیرونزدهای داشتند که روی دهانههای آنها پوستههای سوسیس کشیده شده بود؛ طول دعا آنها میتوانست هشت طلسم نویس یا حتی ده متر باشد و زنان مجبور بودند وقتی پر میشدند، آنها را در اهواز شهر دعا یک چشم به هم زدن بلند کنند و جادو و طلسمات سوسیسهای جدید را به جای آنها بگذارند.
در انتهای دیگر سالن، یک حوضچه بزرگ بود که سوسیسهای آماده در آن میافتادند. زنی که کنار دستگاه ایستاده بود، اجازه نداشت در طول روز لحظهای آن را ترک کند - او مجبور بود طلسم ساعتها و روزها آنجا بایستد و پوستههای سوسیس را پر کند، حتی با اینکه از خستگی مفرط میمرد. این کار، کار پاره وقت بود و او باید از خانوادهاش حمایت میکرد. بیبندوباری و قوانین نکبتبار اقتصاد حکم کرده بود که او نمیتواند از هیچ راه دیگری مخارج خود و خانوادهاش را تأمین کند. بنابراین، او مانند دعا یک برده کار میکرد و تمام روح خود را در این کار پست بهترین دعانویس شهر میگذاشت، بدون اینکه حتی به خود اجازه استراحتی بهترین دعانویس شهر آسوده بدهد بجنورد شهر دعا و بدون اینکه جرات کند نگاهی به خانمها و آقایان خوشپوشی که برای
دیدن کارخانه میآمدند و بهترین دعانویس شهر طوری به او نگاه میکردند که انگار یک حیوان وحشی در یک سیرک بازار است، بهترین دعانویس شهر بیندازد. فصل چهاردهم حالا که یکی از اعضای خانواده در کارخانه کنسروسازی و دیگری در کارخانه سوسیسسازی کار میکرد، با تقلبها و تقلبهای فراوانی که در صنعت گوشت در پکینگتاون انجام میشد، به خوبی آشنا شدند. آنها خیلی زود کشف کردند که وقتی گوشت حیوان ذبح شده شروع به فاسد شدن میکرد، آن را ریز خرد میکردند و از آن غذاهای لذیذ و وسوسهانگیزی درست میکردند. جوناس میتوانست داستانهایی تعریف کند که مو به تن سیخ میکرد. طلسم نویس هیچ چیز، مطلقاً هیچ چیز دور ریخته نمیشد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا شهر دعا