شنبه ۲۴ مرداد ۰۵ ۱۴:۳۱ ۱۱ بازديد
معمولاً یک مرد در جیبهایش نگه میدارد را نشان داد. در میان این مجموعه عجیب، دو کوزه کوچک و سلماس شهر دعا چمباتمه زده هم بود که جینیکی با جفر یک کلاغ کوچک پیروزمندانه به آنها حمله کرد. «چرا، رندی اسپندی جک، یه دندی، تو دو تا عبادت کردن بطری از بهترین دعانویس اکسیر تبدیل سلاح من رو داری! چطور اتفاقاً اونا رو داری؟» رندی با گیجی و حیرت به بطریها نگاه کرد و گفت: «اونها رو؟» «اوه، ابجد حتماً از زیرزمین برداشتمشون - معلومه که برداشتم، حالا کاملاً یادمه.» «ای خدای من! خدای من! دعا ها، ها، ها! من جادوگر خوبی هستم
یا من کافر جادوگر خوبی هستم؟ قدیس و اینکه فکر کنی دقیقاً همان چیزی را که لازم داشتی، باید به دست میآوردی.» جینیکی در دایرههای پرشور میرقصید. «هیس... هیس! یکی داره میاد.» نائین شهر دعا رندی با نگرانی شماره ملا تمام وسایلش را توی جیبش چپاند. نیمی از درباریان و خدمتکاران در درگاه جمع شیطانی شده بودند. و وقتی جینیکی و دوستانش دعا را به جای گلدویگ در آپارتمان سلطنتی شیاطین دیدند، با ناراحتی و خجالت شروع به عقبنشینی کردند. جینیکی با بیخیالی دست تکان داد و گفت: «اوه، اشکالی نداره. شانست رو با آدم اشتباهی امتحان کردی، همین! گلدویگ رو اون پایین
توی کلمها پیدا میکنی. اما پیشینه تاریخی من تو رو میبخشم! من تو رو میبخشم!» شیاطین او با بیمیلی اضافه کرد، در حالی که کارگران سابق معدنش شروع به عذرخواهی و بهانهتراشی با لکنت زبان کردند. «حالا به رختخوابهایتان برگردید، اما مطمئن شوید که صبحانه به موقع، گرم و اشتهاآور است.» جینیکی با تکان دادن سر از روی بیصبری، آنها را مرخص کرد و آنها در حالی که بسیار غمگین شماره ملا و سرافکنده به نظر میرسیدند، با عجله دور شدند. مدت زیادی طول کشید تا جن قرمز و نجاتدهندگانش بتوانند خودشان را به استراحت برسانند. مذهب حرفهای مقدس زیادی برای گفتن،
فکر کردن متون کهن کلیسا و برنامهریزی وجود داشت. اما بالاخره، حتی رندی هم متوجه شد که خوابش میآید و با اطمینان از تعویذ اینکه جینیکی صبح راهی برای کمک به پلنتی و تان پیدا خواهد کرد، روی یک فرشتگان مبل قرمز کوچک لم جفت روحی جادوگر داد و به خواب آرامی فرو رفت. در مورد کابومپو، او روی زمین دراز کشید و جینیکی، بدون اینکه اهمیتی به تختی بدهد نسخ خطی که گلدویگ به تازگی روی آن خوابیده بود، روی یک فرش خرسی سید و حاجی کنار فیل زیبا لم داد و از جادو اولین استراحت واقعی که پس از هفت طلسم نویس ماه طولانی
داشت، لذت برد. طلسم فصل ۱۸ جن قرمز احیا شد خبر بازگشت او به سرعت در قلمرو وسیع جن موکل جن سرخ پخش شده بود و وقتی جینیکی و مهمانانش صبح روز بعد فرود آمدند، یک لژیون سیاه وفادار از حیاط فریاد شادی سر میدادند و در امتداد ساحل صف کشیده بودند. پس از جادو سیاه اینکه گلودویگ قلعه را تصرف کرد و اهل خانه را به بردگی گرفت، بقیه بومیان اعمال صالح برای نجات جان خود فرار کرده و از ماندن یا پذیرفتن این کلاهبردار کلاه قرمز به عنوان حاکم خود امتناع ورزیدند. اکنون که جینیکی دوباره دعانویس به خانه بازگشته و
در امنیت به سر میبرد، شادی آنها رمال دعانویس حد و مرزی نمیشناخت. جن سرخ با حضور کوتاهی در یکی از بالکنهای قلعه، یکی از بهترین و شادترین سخنرانیهای خود را ایراد کرد، مرند شهر دعا از تجربیات خود گفت و به گله وفادار خود کافران اطمینان داد که گلودویگ رفته است و دیگر آنها را آزار نخواهد احضار داد. برای اثبات گفته طلسم خود، به پیکر افتاده در مزرعه کلم اشاره کرد. گلوبدو، مهاباد شهر دعا از ترس خشم جینیکی، از قبل به مقصدی نامعلوم رفته بود و اکنون کاری جز بازگرداندن پادشاهی به وضعیت شاد و رفاه سابقش نماز خواندن نمیتوانست انجام دهد.
در حالی که همزاد جن سرخ، کابومپو، رندی و فرشتگان نینا با خوشحالی روی تراس صبحانه میخوردند، هیئتی مشتاق به سمت معادن یاقوت رفتند تا آلیبابِل، درباریان و خدمتکاران را از بردگی طولانیشان آزاد کنند. معدنچیانی که جای خود را در قلعه و ارتش گرفته بودند، بسیار مشتاق بازگشت به معادن بودند، زیرا با بازگشت جینیکی به قدرت، ساعات کاریشان کوتاه، دستمزدشان بالا و هر معدنچی کلبه و باغ دنج خود را داشت. معدنچیان سنگشدهای که در فرشته ارتشی که برای دستگیری رندی و کابومپو اعزام شده بود خدمت کرده بودند، در امتداد بزرگراهها ایستاده بودند تا به عنوان تابلوهای
راهنما و همچنین هشدارهایی برای تمام سرنوشت سختی که در انتظار کسانی بود که به خیانت گوش میدادند و به شورش دست میزدند، عمل کنند. رندی به سختی میتوانست در حالی که به همه این امور ضروری رسیدگی میشد، خود را کنترل کند. پادشاه
یا من کافر جادوگر خوبی هستم؟ قدیس و اینکه فکر کنی دقیقاً همان چیزی را که لازم داشتی، باید به دست میآوردی.» جینیکی در دایرههای پرشور میرقصید. «هیس... هیس! یکی داره میاد.» نائین شهر دعا رندی با نگرانی شماره ملا تمام وسایلش را توی جیبش چپاند. نیمی از درباریان و خدمتکاران در درگاه جمع شیطانی شده بودند. و وقتی جینیکی و دوستانش دعا را به جای گلدویگ در آپارتمان سلطنتی شیاطین دیدند، با ناراحتی و خجالت شروع به عقبنشینی کردند. جینیکی با بیخیالی دست تکان داد و گفت: «اوه، اشکالی نداره. شانست رو با آدم اشتباهی امتحان کردی، همین! گلدویگ رو اون پایین
توی کلمها پیدا میکنی. اما پیشینه تاریخی من تو رو میبخشم! من تو رو میبخشم!» شیاطین او با بیمیلی اضافه کرد، در حالی که کارگران سابق معدنش شروع به عذرخواهی و بهانهتراشی با لکنت زبان کردند. «حالا به رختخوابهایتان برگردید، اما مطمئن شوید که صبحانه به موقع، گرم و اشتهاآور است.» جینیکی با تکان دادن سر از روی بیصبری، آنها را مرخص کرد و آنها در حالی که بسیار غمگین شماره ملا و سرافکنده به نظر میرسیدند، با عجله دور شدند. مدت زیادی طول کشید تا جن قرمز و نجاتدهندگانش بتوانند خودشان را به استراحت برسانند. مذهب حرفهای مقدس زیادی برای گفتن،
فکر کردن متون کهن کلیسا و برنامهریزی وجود داشت. اما بالاخره، حتی رندی هم متوجه شد که خوابش میآید و با اطمینان از تعویذ اینکه جینیکی صبح راهی برای کمک به پلنتی و تان پیدا خواهد کرد، روی یک فرشتگان مبل قرمز کوچک لم جفت روحی جادوگر داد و به خواب آرامی فرو رفت. در مورد کابومپو، او روی زمین دراز کشید و جینیکی، بدون اینکه اهمیتی به تختی بدهد نسخ خطی که گلدویگ به تازگی روی آن خوابیده بود، روی یک فرش خرسی سید و حاجی کنار فیل زیبا لم داد و از جادو اولین استراحت واقعی که پس از هفت طلسم نویس ماه طولانی
داشت، لذت برد. طلسم فصل ۱۸ جن قرمز احیا شد خبر بازگشت او به سرعت در قلمرو وسیع جن موکل جن سرخ پخش شده بود و وقتی جینیکی و مهمانانش صبح روز بعد فرود آمدند، یک لژیون سیاه وفادار از حیاط فریاد شادی سر میدادند و در امتداد ساحل صف کشیده بودند. پس از جادو سیاه اینکه گلودویگ قلعه را تصرف کرد و اهل خانه را به بردگی گرفت، بقیه بومیان اعمال صالح برای نجات جان خود فرار کرده و از ماندن یا پذیرفتن این کلاهبردار کلاه قرمز به عنوان حاکم خود امتناع ورزیدند. اکنون که جینیکی دوباره دعانویس به خانه بازگشته و
در امنیت به سر میبرد، شادی آنها رمال دعانویس حد و مرزی نمیشناخت. جن سرخ با حضور کوتاهی در یکی از بالکنهای قلعه، یکی از بهترین و شادترین سخنرانیهای خود را ایراد کرد، مرند شهر دعا از تجربیات خود گفت و به گله وفادار خود کافران اطمینان داد که گلودویگ رفته است و دیگر آنها را آزار نخواهد احضار داد. برای اثبات گفته طلسم خود، به پیکر افتاده در مزرعه کلم اشاره کرد. گلوبدو، مهاباد شهر دعا از ترس خشم جینیکی، از قبل به مقصدی نامعلوم رفته بود و اکنون کاری جز بازگرداندن پادشاهی به وضعیت شاد و رفاه سابقش نماز خواندن نمیتوانست انجام دهد.
در حالی که همزاد جن سرخ، کابومپو، رندی و فرشتگان نینا با خوشحالی روی تراس صبحانه میخوردند، هیئتی مشتاق به سمت معادن یاقوت رفتند تا آلیبابِل، درباریان و خدمتکاران را از بردگی طولانیشان آزاد کنند. معدنچیانی که جای خود را در قلعه و ارتش گرفته بودند، بسیار مشتاق بازگشت به معادن بودند، زیرا با بازگشت جینیکی به قدرت، ساعات کاریشان کوتاه، دستمزدشان بالا و هر معدنچی کلبه و باغ دنج خود را داشت. معدنچیان سنگشدهای که در فرشته ارتشی که برای دستگیری رندی و کابومپو اعزام شده بود خدمت کرده بودند، در امتداد بزرگراهها ایستاده بودند تا به عنوان تابلوهای
راهنما و همچنین هشدارهایی برای تمام سرنوشت سختی که در انتظار کسانی بود که به خیانت گوش میدادند و به شورش دست میزدند، عمل کنند. رندی به سختی میتوانست در حالی که به همه این امور ضروری رسیدگی میشد، خود را کنترل کند. پادشاه
- ۰ ۰
- ۰ نظر