پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵

آموزش گام‌به‌گام دعانویس آستانه اشرفیه قدم به قدم

۲ بازديد
دیگر هم داشت؛ او کوررنگی داشت. یعنی به ندرت می‌توانست یک رنگ را از مقدس رنگ دیگر تشخیص دهد و کاملاً مستعد این بود که آبی را سبز و سبز را زرد بداند. بسیاری از مردم این مشکل چشمی را دارند؛ اما این موضوع هرگز مادام را، به خصوص در پذیرایی از مشتریانش، آزار نداده بود. اما حالا که به اتاقش برگشت و دعا جادو سیاه به دو قمقمه روی میزش خیره شد، نمی‌دانست ابطال کردن جادو کدام یک از طلا و کدام یک از نقره دعا نویسی است، زیرا ضعف چشمانش مانع از آن می‌شد که فرشتگان آنها را از روی رنگشان از

هم تشخیص دهد. زمزمه کرد: «بگذار ببینم؛ حتماً همین است.» [صفحه ۲۳]قمقمه ای که مرد عرب اول از جیبش بیرون آورد. نه - فکر کنم این دعا همان قمقمه بود. اما هر چه بیشتر تردید می‌کرد، گیج‌تر می‌شد و در نهایت صادقانه به خودش گفت که کوچکترین سرنخی برای فهمیدن اینکه کدام قمقمه حاوی جوهر حیات و کدام یک داروی روماتیسم است، ندارد. و دردها حالا آنقدر شدید شده مذهب بودند پیشینه تاریخی که او مشتاق بود نسخ خطی بدون لحظه‌ای درنگ آنها را درمان کند. حکاکی روی دو اجنه غیر مسلمان قمقمه تقریباً یکسان بود؛ و اگر برخی از آن حروف عجیب و

حرز غریب خارجی واقعاً با هم تفاوت داشتند، مادام از آن خبر نداشت. همچنین از طلسم طلسم نظر اندازه و شکل، قمقمه‌ها دقیقاً یکسان بودند. حقیقتاً مادام در یک مخمصه بزرگ گرفتار شده بود و به نظر می‌رسید هیچ راهی لوشان شهر دعا برای خروج ایمن از شماره ملا آن وجود ندارد. تعویذ او تقریباً تصمیم گرفته بود که هر دو قمقمه را تا زمان بازگشت مرد عرب پنهان کافر کند، که ناگهان چندین درد شدید او را فرا گرفت و او را به شدت مشتاق تسکین کرد. اگر الان به رختخواب می‌رفت، مطمئناً تمام شب رنج می‌کشید و در یکی از قمقمه‌ها

دعا درمانی قطعی صومعه سرا شهر دعا وجود داشت. مادام با دعا قاطعیت اعلام کرد: «من حدس می‌زنم و ریسک می‌کنم!» و سپس، با انتخاب تصادفی، قمقمه نقره‌ای را پشت آینه پنهان کرد و قمقمه طلایی را در جیبش گذاشت. آستانه اشرفیه شهر دعا پس دعانویس از آن، چراغ را برداشت و بی‌صدا راه رفت. [صفحه ۲۴]از کلیسا طریق گذرگاه کوتاهی که به نانوایی آقای ژول منتهی می‌شد، امکان‌پذیر بود. آن مکان بزرگ ساکت و تاریک بود و چراغ کوچک فقط بخش کوچکی رمال از آن را روشن می‌کرد. اما مادام اهمیتی به این موضوع نمی‌داد. تحمل آن دردها بسیار سخت شده بود و او حتی

دیگر اهمیتی نمی‌داد که آیا فلاسک مناسب را انتخاب کرده دعانویس است یا نه. یک کاسه قهوه‌ای از روی طاقچه برداشت و آن را تقریباً پر از رمل آب کرد و دعانویس سپس آن را روی گوشه‌ای عبادت کردن از میز احضار بلند و سفید جادو سیاه مخلوط‌کن، کنار چراغ گذاشت. سپس فلاسک طلایی را از جیبش ذکر بیرون آورد. او در حالی فرشته که با افکاری گیج و مبهوت مکث می‌کرد، دعاگر با خود فکر کرد: «آن عرب گفت چقدر در آب بریزم؟ اعتراف می‌کنم که واقعاً فراموش ارواح کرده‌ام! اما او گفت که مطمئناً مرا درمان خواهد کرد، [صفحه ۲۵]پس

می‌توانم از تمام محتویات فلاسک شیطان استفاده کنم. چون بعد شیاطین از اینکه خوب شدم، دیگر به آن نیازی نخواهم داشت. با این استدلال، مادام درپوش را برداشت و هر قطره از آن اکسیر گرانبها را که علی دُبح بیش دعانویس از خود زندگی برایش ارزش قائل بود و هموطنان وحشی‌اش برای تصاحب آن از عربستان تا آمریکا آمده بودند، در کاسه ریخت. نسل اندر نسل، این مشروب گرانبها با دقت و وسواس نگهداری شده بود و اکنون همسر نانوا آن را به اعضای بدن خود می‌مالید طلسم تا دردهای روماتیسم را درمان کند! گذشته از همه اینها، او مقدار

بسیار کمی از محتویات کاسه را استفاده کرد. لمس اکسیر بر روی پوستش، با وجود اینکه با آب زیادی رقیق شده بود، درخششی از نشاط را در سراسر بدن تنومندش کافران دعا ایجاد کرد. جفت روحی دردها ناگهان تسکین یافتند و مادام، با وجود توده‌ی عظیم گوشتش، مانند پری‌ها احساس سبکی و راحتی رحیم آباد شهر دعا می‌کرد. به ذهنش رسید که دوست دارد برقصد؛ بدود و فریاد بزند، مثل دختربچه‌ها جست و خیز کند. اما خیلی زود عقل سلیم زیرکش برگشت و به خودش گفت که این فقط اثر داروی شگفت‌انگیز است و اینکه خردمندترین [صفحه ۲۶]تنها کاری که از دستش بر می‌آمد

شیاطین این بود که تا می‌تواند به رختخواب برود و عمیقاً بخوابد. زن نیکوکار که هنوز تا حدودی گیج بود، چراغ را برداشت و کاسه‌ی حاوی اکسیر را روی میز گذاشت و با گام‌هایی سبک‌تر از آنچه سال‌ها می‌شناخت، از پله‌ها بالا رفت. پنج
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.