پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۰۶ ۰ بازديد
وارد زندگیاش خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت جادوگر برایش گفتم. شما که وقتی من طلسمات بمیرم این را خواهید همزاد خواند - فرشتگان اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان توسل است! یک شب همسرم به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که از دعا نویسی صورت زیبایش جاری بود و ذکر شرم داغی که بر گردن و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد و این را برای من تحمل کرد. کافر پنجره را
باز کردم جلفا شهر دعا و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد. آن شب او به آزمایشگاه من مراغه شهر دعا آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیری، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها هم از دید آن اتاق رمل پنهان شوند، در حالی که بوته دعانویس هیس هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، من کاری را که باید انجام میدادم دعا انجام دادم و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم.
اما روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و ارواح پرتوهای شعلهای که درون آن بود، میدرخشید و میدرخشید و دعانویس حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره به آنچه جنت آباد شهر دعا به او دعانویس گفته بودم رسید، او را بکشم. من به آن قول عمل کردهام.که تنها نورش، نور سیاهچال بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پشت آزمایش همان نتیجه را میداد، و من علوم غریبه میدانستم، و حتی با عبور این
فکر از نماز خواندن ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که جفت روحی هیچ آزمایشگاهی نمیتواند طلسم آنها را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در اجنه غیر مسلمان آن کافران کار، که حتی من هم شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از دین مشرکان یک انسان باید آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود، و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به دعاگر جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند
بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی شیاطین وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کلیسا کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی فرشته برمیداشتم و خودم را دار میزدم، کیمیاگری ممکن بود فرار کنم، و او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. بالاخره همه چیز را عبادت کردن حاجت گرفتن به فرشتگان او گفتم. پیشینه تاریخی او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط
توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی من بمیرم این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را طلسم نویس باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک ابجد شب قدیس همسرم به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که شماره ملا از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن
و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد و این را برای من تحمل کرد. پنجره را باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره جادو سیاه بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر دعانویس صورتم جاری شد. آن شب او به طلسم دعا آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیری، با پردههای ضخیم شیاطین و کشیده شده تا حتی ستارهها هم از دید آن اتاق پنهان شوند، در حالی که حسن آباد شهر دعا بوته هیس هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، من
کاری را که باید انجام میدادم انجام دادم و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون
باز کردم جلفا شهر دعا و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر صورتم جاری شد. آن شب او به آزمایشگاه من مراغه شهر دعا آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیری، با پردههای ضخیم و کشیده شده تا حتی ستارهها هم از دید آن اتاق رمل پنهان شوند، در حالی که بوته دعانویس هیس هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، من کاری را که باید انجام میدادم دعا انجام دادم و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم.
اما روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و ارواح پرتوهای شعلهای که درون آن بود، میدرخشید و میدرخشید و دعانویس حتی تا قلب من هم میتابید. همسرم فقط یک چیز از من خواسته بود؛ اینکه وقتی بالاخره به آنچه جنت آباد شهر دعا به او دعانویس گفته بودم رسید، او را بکشم. من به آن قول عمل کردهام.که تنها نورش، نور سیاهچال بالای سرش است؛ درها بسته بودند و فرار غیرممکن بود. آزمایش پشت آزمایش همان نتیجه را میداد، و من علوم غریبه میدانستم، و حتی با عبور این
فکر از نماز خواندن ذهنم، منقبض میشدم، که در کاری که باید انجام دهم باید عناصری وجود داشته باشد که جفت روحی هیچ آزمایشگاهی نمیتواند طلسم آنها را فراهم کند، که هیچ ترازویی هرگز نمیتواند آنها را اندازهگیری کند. در اجنه غیر مسلمان آن کافران کار، که حتی من هم شک داشتم که با زندگی از آن فرار کنم، خود زندگی باید وارد شود؛ از دین مشرکان یک انسان باید آن جوهرهای که انسانها روح مینامند، بیرون کشیده شود، و به جای آن (زیرا در طرح جهان هیچ اتاق خالی وجود ندارد)، به دعاگر جای آن چیزی وارد میشود که لبها به سختی میتوانند
بیان کنند، چیزی که ذهن نمیتواند بدون وحشتی شیاطین وحشتناکتر از وحشت خود مرگ تصور کلیسا کند. و وقتی این را فهمیدم، همچنین دانستم که این سرنوشت بر سر چه کسی خواهد آمد؛ به چشمان همسرم نگاه کردم. حتی در آن ساعت، اگر بیرون میرفتم و طنابی فرشته برمیداشتم و خودم را دار میزدم، کیمیاگری ممکن بود فرار کنم، و او نیز، اما به هیچ طریق دیگری. بالاخره همه چیز را عبادت کردن حاجت گرفتن به فرشتگان او گفتم. پیشینه تاریخی او لرزید و گریه کرد و از مادر مرحومش کمک خواست و از من پرسید که آیا رحم ندارم و من فقط
توانستم آه بکشم. هیچ چیز را از او پنهان نکردم؛ به او گفتم که چه خواهد شد و چه چیزی وارد زندگیاش خواهد شد؛ از همه شرم و همه وحشت برایش گفتم. شما که وقتی من بمیرم این را خواهید خواند - اگر واقعاً اجازه دهم این نوشته باقی بماند - شما که جعبه را طلسم نویس باز کردهاید و دیدهاید چه چیزی آنجاست، اگر میتوانستید بفهمید چه چیزی در آن عقیق پنهان است! یک ابجد شب قدیس همسرم به آنچه از او خواستم رضایت داد، با اشکهایی که شماره ملا از صورت زیبایش جاری بود و شرم داغی که بر گردن
و سینهاش سرخ شده بود، رضایت داد و این را برای من تحمل کرد. پنجره را باز کردم و برای آخرین بار با هم به آسمان و زمین تاریک نگاه کردیم. شبی پرستاره جادو سیاه بود و نسیم دلپذیری میوزید و من او را از لبهایش بوسیدم و اشکهایش بر دعانویس صورتم جاری شد. آن شب او به طلسم دعا آزمایشگاه من آمد و در آنجا، با کرکرههای قفل و زنجیری، با پردههای ضخیم شیاطین و کشیده شده تا حتی ستارهها هم از دید آن اتاق پنهان شوند، در حالی که حسن آباد شهر دعا بوته هیس هیس میکرد و روی چراغ میجوشید، من
کاری را که باید انجام میدادم انجام دادم و چیزی را که دیگر زن نبود بیرون آوردم. اما روی میز، عقیق شعلهور بود و با نوری میدرخشید که چشم هیچ انسانی تا به حال به آن خیره نشده بود، و پرتوهای شعلهای که درون
- ۰ ۰
- ۰ نظر