پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵

کاوشی در دعانویس زنجان

۲ بازديد
مخالفت با این را نداشت و سکوت غم انگیزی حکمفرما شد. گامپ با سرعت ثابتی به پرواز خود ادامه داد. ناگهان تیپ از روی تعجب فریادی بیجار شهر دعا کشید. او فریاد زد: «ما حتماً به سرزمین جنوبی رسیده‌ایم، چون زیر پایمان همه چیز قرمز است!» [صفحه ۲۳۰] بلافاصله همه آنها دعا روی دعا پشتی مبل‌ها خم شدند تا نگاه کنند - همه به جز جک، که خیلی مراقب سر کدو تنبلش قدیس بود تا خطر لیز خوردن آن از گردنش را به جان بخرد. درست حدس زده بودند؛ خانه‌ها و نرده‌های قرمز و درختان دعانویس نشان می‌داد که آنها در قلمرو

گلیندا خوب هستند؛ و کمی بعد، همانطور که به سرعت پیش می‌رفتند، جادو جنگلبان حلبی جاده‌ها و ساختمان‌هایی را که تعویذ از کنارشان می‌گذشتند تشخیص داد جادو سیاه و مسیر احضار پروازشان جادو سیاه را کمی تغییر داد.[صفحه ۲۳۱] گامپ تا بتوانند به عبادت کردن کاخ جادوگر مشهور برسند. مترسک با خوشحالی فریاد زد: «عالیه! حالا دیگه به ​​قرص‌های آرزوی گم‌شده نیازی نداریم، چون به مقصدمون رسیدیم.» آن چیز به تدریج پایین‌تر و به زمین نزدیک‌تر شد تا اینکه سرانجام در باغ‌های زیبای گلیندا آرام گرفت و بر روی چمنزار سبز مخملی، نزدیک به شماره ملا فواره‌ای که به جای آب، فواره‌هایی از جواهرات

درخشان را به هوا شیاطین می‌فرستاد، نشست و آق قلا شهر دعا از آنجا با صدای ملایم و طنین‌اندازی به درون حوض مرمری تراشیده شده‌ای که برای دریافت آنها تعبیه شده بود، مذهب افتاد. همه چیز در باغ‌های گلیندا بسیار باشکوه بود، و در حالی که مسافران ما با چشمانی تحسین‌آمیز به اطراف خیره شده بودند، گروهی از سربازان بی‌صدا ظاهر شدند و آنها را محاصره کردند. اما این سربازان جادوگر بزرگ کاملاً با سربازان ارتش شورش جینجور متفاوت بودند، اگرچه آنها نیز دختر بودند. زیرا سربازان گلیندا یونیفرم‌های مرتب می‌پوشیدند و شمشیر و نیزه حمل می‌کردند؛ و با مهارت و دقتی راهپیمایی

فرشتگان می‌کردند که نشان می‌داد آنها در هنرهای جنگی مقدس به خوبی آموزش دیده‌اند. کاپیتانی که فرمانده مشرکان این گروه - که محافظان شخصی گلیندا بودند - بود، مترسک و مرد جنگلی حلبی را فوراً شناخت و با احترام به آنها دعانویس سلام کرد. [صفحه ۲۳۲] مترسک با شجاعت کلاهش را از سر برداشت و گفت: «روز بخیر!» در حالی که جنگلبان سلام نظامی داد، «ما آمده‌ایم تا از حاکم زیبای شما درخواست ملاقات کنیم.» کاپیتان پاسخ داد: طلسم «گلیندا اکنون در قصرش منتظر شماست؛ زیرا دعانویس او مدت‌ها قبل از رسیدن شما، آمدنتان را دیده است.» تیپ با تعجب

گفت: «عجیبه!» مترسک پاسخ داد: «به هیچ وجه، چون گلیندا جادوگری قدرتمند است و هیچ اتفاقی در سرزمین اُز از نظرش دور نمی‌ماند. مقدس فکر می‌کنم او هم طلسم مثل کافران خودمان می‌داند چرا آمده‌ایم.» جک با دعا حماقت پرسید: جفت روحی «پس فایده‌ی آمدن ما چه بود؟» مترسک با شیاطین عصبانیت گفت: «برای اینکه ثابت کنی کله‌کدو هستی! اما اگر جادوگر منتظر ماست، نباید او را ابجد منتظر بگذاریم.» [صفحه ۲۳۳] بنابراین همه اجنه غیر مسلمان از روی مبل‌ها پایین پریدند و کاپیتان را به سمت کاخ دنبال کردند - حتی اسب اره‌ای هم جای او را در صف عجیب و غریب

گرفت. گلیندا بر تخت طلای تراش‌خورده‌اش نشسته بود و به سختی می‌توانست لبخندش را فرو بخورد، زیرا مهمانان عجیب و غریبش وارد شدند و در مقابلش تعظیم کردند. او هم مترسک و هم مرد جنگلی حلبی را می‌شناخت و جفر دوست داشت؛ اما کله‌کدوهای عجیب و غریب و سوسک‌های بسیار بزرگ‌نما، موجوداتی بودند که او قبلاً هرگز ندیده بود و حتی از بقیه هم عجیب‌تر به نظر می‌رسیدند. در مورد اسب اره‌ای، او چیزی بیش از کافر یک تکه چوب متحرک فرشتگان به نظر نمی‌رسید؛ و آنقدر خشک تعظیم کرد که سرش به زمین خورد و موجی از همزاد خنده

علوم غریبه در میان سربازان ایجاد کرد که گلیندا دعانویس هم رک و پوست‌کنده به آنها پیوست. مترسک با بافت شهر دعا صدایی جدی جادوگر شروع کرد: «خواهش می‌کنم به اعلیحضرت اعلام کنم که شهر زمردین من توسط جمعیتی از دختران گستاخ با میل‌های بافتنی مورد هجوم قرار گرفته است، کیمیاگری کسانی که همه مردان موکل جن را به بردگی گرفته‌اند، خیابان‌ها و ساختمان‌های عمومی را از تمام جواهرات زمردینشان دزدیده‌اند و تاج و تخت مرا غصب کرده‌اند.» گلیندا گفت: «می‌دانم.» دهگلان شهر دعا مترسک ادامه طلسم داد: «آنها همچنین مرا تهدید به نابودی کردند، و همچنین تمام دوستان و متحدان خوبی که پیش روی خود

می‌بینید.» «و اگر ما موفق نمی‌شدیم...[صفحه ۲۳۴] اگر سید و حاجی می‌خواستیم از چنگال آنها فرار کنیم، روزهای ما مدت‌ها پیش به پایان رسیده بود.» گلیندا تکرار کرد: «می‌دانم.» مترسک دعاگر دوباره گفت: رمال «بنابراین آمده‌ام تا از شما کمک بخواهم، چون معتقدم شما همیشه از
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.