سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۱۵:۵۹ ۲ بازديد
وجود نداشت. آنها طنین خود موتورهای موشک بودند که به بدنه مقدس کشتی منتقل میشدند. موشکهای هدایتکننده کشتی مسیر کشتی شیطان را اصلاح میکردند و - بله، موج دیگری از قدرت وجود داشت - آن را به خط پرواز صحیحتری هدایت میکردند تا به سکوی فضایی که از پشت سر میآمد، برسد. سکو رمل شش بار در روز، دعا چهار هزار مایل دورتر، به دور دنیا میچرخید. در طول سه دور کافران چرخشش، هر کسی روی زمین، در هر کجا، میتوانست آن را در نور روز به عنوان یک طلسم ستاره بینهایت کوچک منوجان شهر دعا ببیند، به اندازهای روشن که در
برابر آبی آسمان دیده میشد، از غرب طلوع میکرد دعانویس و به سمت شرق شناور میشد تا در محل طلوع خورشید غروب تعویذ کند. دوباره بیوزنی وجود داشت. یک موشک همیشه موتورهای موشک خود را روشن نمیکند. برای شروع به کار آنها را به کار میاندازد و برای توقف آنها را به کار میاندازد، اما برای سفر آنها را به کار دعا نمیاندازد. این کشتی بر فراز زمین شناور مقدس بود، که ممکن است یک توپ عظیم روشن از نور خورشید باشد که نیمی از جهان زیر موشک را پر کرده است، یا ممکن است تاریکی مانند گودال باشد. کاکرین
زمان را از دست داده بود، فرشتگان اما نه از تأثیر خردکنندهی ربوده شدن از کاری که میدانست و فکر میکرد مهم است، علوم غریبه سفر باورنکردنی برای انجام کاری که هیچ ایدهای از آن نداشت. او در ذهن خود احساس فرشتگان میکرد مانند کسی است که در تاریکی از پلهها بالا ذکر میرود و سعی میکند قدمی بردارد دعانویس که آنجا نیست. فهمیدن اینکه کارش حتی در نظر کرستن، کاستن، هاپکینز و فالو مهم نیست، شوکه کننده بود. اینکه او به حساب نمیآید. اینکه هیچ دعاگر چیز به حساب نمیآید... صدای غرش خفهی دیگری از بیرون آمد و دوباره وزن
موشک حس شد. سپس شماره ملا موشک بیوقفه به پرواز خود ادامه داد. مدتها بعد، چیزی بدنه بیرونی کشتی را لمس کرد. صدای قطعی و مثبتی بود. و سپس ملایمترین و مبهمترین کشیدنها به گوش رسید و کاکرین میتوانست حس کند طلسم که کشتی در حال مانور دادن است. او این را میدانست.[صفحه ۱۶] با سکوی فضایی تماس پیدا کرده بود و داشت به درون قفل آن کشیده میشد. هنوز وزنی وجود نداشت. مهماندار شروع به باز کردن بند کفش مسافران یکی یکی کرد و به هر کدام دمپاییهای ابجد کف مغناطیسی شیاطین داد. کاکرین صدای او را شنید که در
مورد استفاده از آنها دستورالعمل میداد. او میدانست که دریچه هوا از سکوی بزرگ و کروی شکل پر از هوا میشود. به مرور زمان، درِ قسمت عقبی - پایین - قسمت مسافران علوم غریبه باز شد. کسی با لحنی بیاحساس گفت: «سکوی فضایی! دعا سفینه حدود سه ساعت به شیطانی علاوهی سوختگیری سید و حاجی دعا در این هوابند خواهد بود. قبل از حرکت هشدار داده خواهد شد. مسافران در سکو آزادی دارند و از تمام امتیازات ممکن برخوردار خواهند بود.» دمپاییهای کف مغناطیسی پاهای فرد را به سطح شیبدار مارپیچی نگه میداشتند، اما برای پیشروی باید نردههای کناری را میگرفتند. در مسیر
پایین فرشته رفتن به سمت در خروجی، کاکرین با بابز روبرو شد. او نفس زنان گفت: «باورم نمیشه که واقعاً اینجام!» کوچران گفت: «باورم میشود، همزاد بدون اینکه حتی از آن خوشم بیاید. بابز، کی به تو گفت به این سفر بیایی؟ این همه دستور از کجا آمده؟» بابز با خوشحالی گفت: «منشی آقای هاپکینز. او طلسم نویس به من نگفت که کیمیاگری بیایم. من این کار را کردم! او شیاطین گفت که دو دانشمند و دو نویسنده کلیسا که رمال میتوانند با شما کار کنند را نام ببرم. من به او گفتم که گمیشان شهر دعا یک نویسنده برای هر کار تولیدی
بیش از حد کافی است، کافر اما شما به من نیاز خواهید توسل داشت. من فرض کردم که این یک کار تولیدی است. بنابراین او روح سفارشها را تغییر داد و شیاطین من اینجا هستم!» «باشه!» کاکرین گفت. حس طنزآلودش عمیقتر شد. فکر میکرد یک مدیر اجرایی و نسبتاً مهم است. اما کسی بالاتر از او، با قاطعیت و حواسپرتی او دعا را از سر راه برداشته بود و منشی آن طلسم مرد و منشی خودش تمام جزئیات را تعیین کرده بودند و او اصلاً به حساب نمیآمد. او مهرهای در دست شرکای شرکت و منشیهای مختلف بود. «بابز، به
من بگو وظیفهام چیست و چگونه جفت روحی آن را دوگنبدان شهر دعا انجام دهم.» بابز سر تکان سیمین شهر شهر دعا داد. او متوجه طعنه نشد. اما الان مشرکان نمیتوانست درست فکر کند. او روی سکوی فضایی بود که دومین نقطه باشکوه در کیهان بود. البته باشکوهترین نقطه، ماه
برابر آبی آسمان دیده میشد، از غرب طلوع میکرد دعانویس و به سمت شرق شناور میشد تا در محل طلوع خورشید غروب تعویذ کند. دوباره بیوزنی وجود داشت. یک موشک همیشه موتورهای موشک خود را روشن نمیکند. برای شروع به کار آنها را به کار میاندازد و برای توقف آنها را به کار میاندازد، اما برای سفر آنها را به کار دعا نمیاندازد. این کشتی بر فراز زمین شناور مقدس بود، که ممکن است یک توپ عظیم روشن از نور خورشید باشد که نیمی از جهان زیر موشک را پر کرده است، یا ممکن است تاریکی مانند گودال باشد. کاکرین
زمان را از دست داده بود، فرشتگان اما نه از تأثیر خردکنندهی ربوده شدن از کاری که میدانست و فکر میکرد مهم است، علوم غریبه سفر باورنکردنی برای انجام کاری که هیچ ایدهای از آن نداشت. او در ذهن خود احساس فرشتگان میکرد مانند کسی است که در تاریکی از پلهها بالا ذکر میرود و سعی میکند قدمی بردارد دعانویس که آنجا نیست. فهمیدن اینکه کارش حتی در نظر کرستن، کاستن، هاپکینز و فالو مهم نیست، شوکه کننده بود. اینکه او به حساب نمیآید. اینکه هیچ دعاگر چیز به حساب نمیآید... صدای غرش خفهی دیگری از بیرون آمد و دوباره وزن
موشک حس شد. سپس شماره ملا موشک بیوقفه به پرواز خود ادامه داد. مدتها بعد، چیزی بدنه بیرونی کشتی را لمس کرد. صدای قطعی و مثبتی بود. و سپس ملایمترین و مبهمترین کشیدنها به گوش رسید و کاکرین میتوانست حس کند طلسم که کشتی در حال مانور دادن است. او این را میدانست.[صفحه ۱۶] با سکوی فضایی تماس پیدا کرده بود و داشت به درون قفل آن کشیده میشد. هنوز وزنی وجود نداشت. مهماندار شروع به باز کردن بند کفش مسافران یکی یکی کرد و به هر کدام دمپاییهای ابجد کف مغناطیسی شیاطین داد. کاکرین صدای او را شنید که در
مورد استفاده از آنها دستورالعمل میداد. او میدانست که دریچه هوا از سکوی بزرگ و کروی شکل پر از هوا میشود. به مرور زمان، درِ قسمت عقبی - پایین - قسمت مسافران علوم غریبه باز شد. کسی با لحنی بیاحساس گفت: «سکوی فضایی! دعا سفینه حدود سه ساعت به شیطانی علاوهی سوختگیری سید و حاجی دعا در این هوابند خواهد بود. قبل از حرکت هشدار داده خواهد شد. مسافران در سکو آزادی دارند و از تمام امتیازات ممکن برخوردار خواهند بود.» دمپاییهای کف مغناطیسی پاهای فرد را به سطح شیبدار مارپیچی نگه میداشتند، اما برای پیشروی باید نردههای کناری را میگرفتند. در مسیر
پایین فرشته رفتن به سمت در خروجی، کاکرین با بابز روبرو شد. او نفس زنان گفت: «باورم نمیشه که واقعاً اینجام!» کوچران گفت: «باورم میشود، همزاد بدون اینکه حتی از آن خوشم بیاید. بابز، کی به تو گفت به این سفر بیایی؟ این همه دستور از کجا آمده؟» بابز با خوشحالی گفت: «منشی آقای هاپکینز. او طلسم نویس به من نگفت که کیمیاگری بیایم. من این کار را کردم! او شیاطین گفت که دو دانشمند و دو نویسنده کلیسا که رمال میتوانند با شما کار کنند را نام ببرم. من به او گفتم که گمیشان شهر دعا یک نویسنده برای هر کار تولیدی
بیش از حد کافی است، کافر اما شما به من نیاز خواهید توسل داشت. من فرض کردم که این یک کار تولیدی است. بنابراین او روح سفارشها را تغییر داد و شیاطین من اینجا هستم!» «باشه!» کاکرین گفت. حس طنزآلودش عمیقتر شد. فکر میکرد یک مدیر اجرایی و نسبتاً مهم است. اما کسی بالاتر از او، با قاطعیت و حواسپرتی او دعا را از سر راه برداشته بود و منشی آن طلسم مرد و منشی خودش تمام جزئیات را تعیین کرده بودند و او اصلاً به حساب نمیآمد. او مهرهای در دست شرکای شرکت و منشیهای مختلف بود. «بابز، به
من بگو وظیفهام چیست و چگونه جفت روحی آن را دوگنبدان شهر دعا انجام دهم.» بابز سر تکان سیمین شهر شهر دعا داد. او متوجه طعنه نشد. اما الان مشرکان نمیتوانست درست فکر کند. او روی سکوی فضایی بود که دومین نقطه باشکوه در کیهان بود. البته باشکوهترین نقطه، ماه
- ۰ ۰
- ۰ نظر